
هر چی رو وقت خودش قدر بدونیمکوخ اگر هست اون رو یک قصر بدونیمعمر ما در گذره چون جوی و آبحال خوبت رو مکن هر گز خرابهر چی رو قدر ندونی پشمونیاینو هم دیدی و هم خوب می دونیکودکی رو قدر ندونستیم و رفتکفتر جوونی بر شاخه نشستوقتی پر زد دیگه هر گز نیومدجوونی رفت و میونسالی اومدحالا هی سفر کنیم به کودکیسفرِ سرخوشی و خوش خیالییادمه وقتی که ما بچه بودیمآرزو داشتیم که زود بزرگ بشیموقتی که وارد زندگی شدیمدوباره اسیر کودکی شدیمبا همه حال و هوای زندگیبس دلم تنگه برای کودکیدلم یادِ خاک پاکِ روستا کردیاد مدرسه ...
ادامه مطلب