
ز یک بیدار دل صدمرده دل بیدار می گرددکه عالم را دهد خورشید عالمتاب بیداریلحظه ها با شتاب می گذرند گویی حرکتِ زمان با پلک های چشمانم هماهنگ شده است.قلبم تلمبه خانه ی است که بدون دخالتِ من وظیفه ی خون رسانی را انجام می دهد.شتاب زمان را نمی توانم اندازه کنم او همچنان می دَود و رَد پایش را در چهره و رخسارم به جا می گذارد و بی توقف می روددر حالی که من همچنان درخواب غفلت، گیج و مبهوتم آینه مرا به تماشای خودِ خودم وا می دارد جدای از این چروک های رخسارم یا همان ردِ پای زمان با من سخن ها دارند شوربختانه ...
ادامه مطلب