
بر دوره های کودکی ام بی کران درودبر لحظه های زندگی ام بی امان درودبر دوره ای که همچو کبوتر پرید و رفتپیمان دوستی و وفا را شکست و رفتمن را گذاشت و خاطره هایی که قاب شداین برف قله پیش دو چشمانم آب شدافسوس که نیست قدرت تکرار خاطراترفتند به خاک آن همه عشق و تعلقاتآن روزهای دلخوشی بگذشت با شتابرفت دوره های کودکی و دوره ی شبابدیگر نه هست دست پدر روی شانه امنه مادری که بوسه گذارد به گونه امهمسایه ها مرده و در خاک خفته اندبازماندگان، خسته و یا بار بسته اندآن خانه گِلی که شرف داشت به قصر شاهاکنون شده خان...
ادامه مطلب