
آرام باشد دلم! (5)بگذار زنگار جهل را بزدایم تا خود واقعی ام آشکار شوداجازه بده پرسش کنمدل نازنینم!تو اگر خواسته هاو دامنه ی آرزوهایت را تعدیل و کوتاه کنی زندگی بر من آسان می شود البته من هم باید درس زندگی بیاموزم و بپرسم و پرسش کردن را ننگ و عار ندانمشنیدم ز فردوسی نامدارکه نامش بود برتر از شهریارکه گفتا بیاموز و پرسش نمامکن جهل و نادانی ات را خفاکه روزی و یکجا شود آشکارفرو ریزد آن هیبت و اقتدارچنان دان که نادان ترین کس توییاگر پند دانندگان نشنویگرت رای با ازمایش بودهمه روزت اندر فزایش بودبیاموز...
ادامه مطلب
گفتگوی دوستانه با دلاشاره کردیم همین هایی که امروز در قامتِ بی بی، و پدر بزرگ دست و صورت شان پر چین و چروک و قامت شان خم و کم توان و یا ناتوان شده اند روز و روزگاری چهره ای ای شاداب و بشاش و توانمندی داشتند که گذر زمان و روزگار نقطه ها را جابجا کرد و نی نی ها شدند بی بی و شور و حال ها را با خود برد می بینی فاصله ی تغییر نقطه (از نی نی به بی بی) چه کارها می کند؟در گذر زمان مردان و زنان قد خمیده را می بینی که گویی مدام بر روی زمین به دنبال گمشده خویش می گردند همان راست قامتان یا کودکانِ دیروز را م...
ادامه مطلب
دلم همه را گل و بلبل می بیند جر خودش رابه تبعیت از دلم داشته های دیگران را می بینیم جز داشته های خودمعیب های مردم را می بینم جز عیب های خودم رامرور می کنم گذشته را و نمره ی منفی می دهم به حال و زندگی و بودنممدام تکرار می کنم این چه زندگی است که من دارم؟اوضاع و احوالِ همه خوب است جز مناحساس می کنم به آخر خط رسیده ام می دانم بعد از این نیز وضع خوبی نخواهم داشتآینده خوب مال آدم های خوب است من که خوب نیستم!زمان را از دست دادم آینه هم هر روز می گوید پیر شده امسال هاست دلم خوشحالی را پس می زندگلیم بخت...
ادامه مطلب
تفاوتِ نی نیِ دیروز و بی بیِ امروزدلم که همواره خودش را به هر زرق و برقی گره می زند می دانم مرا به آنسوی ترکستان خواهد بردخوش بختانه امروز فرصتی دست داد تا با دلم صمیمانه تر حرف بزنم و از کوتاه کردن آرزوهایش بگویم که گفتم:دلکم! تو از گذر و اثر زمان چه می دانی؟ تو از قامت بر افراشته ای که در همین گذرها خم می شوند چه می دانی؟ تو از بی بی شدن نی نی ها های دیروز چه می دانی؟فرق بی بی بودن و نی نی بودن در بالا و پایین شدن نقطه نیست که گذر زمان، نی نیِ دیروز را بی بی می کند نی نی که در روزگار خودش د...
ادامه مطلب
این هم شد زندگی که من دارم؟وضیعیت هیچکس بدتر از من نیستمن به آخر خط رسیده ام می دانم هر گز وضع خوبی نخواهم داشتآینده خوب مال آدم های خوب است من که خوب نیستم!زمان را از دست دادم آینه می گوید پیر شده ام.سال هاست دلم خوشحالی را پس می زندگلیم بخت کسی را که بافتند سیاه ...بی شک نا امیدی زائیده یک مشکل است مشکل کوچکی که خودت پرورشش می دهی و بزرگش می کنی پس اجازه مده واژه ی یأس و نومیدی در دلت خیمه بر پا کند و عنان زندگی را از تو بگیرندمی گفت:دلگیر مباش از آنکه به تو پشت کرد و نگران نباش از مرغانی که ن...
ادامه مطلب
جولان قلم، و عشق نوشتن، ثانیه ها را در خود فرو می بَرَدبدیهی است هر کس به نحوی احساس درونی و اندوخته های دانش و اندیشه خود را ابراز می کند اما زبان قلم دگر است که با آن می شود مقصود را به بهترین وجه ممکن به همنوعان منتقل کرد آری قلم دگر استبا چنین رویکردی می خواهم با عنوان دلنوشته ، قلم بر کاغذ گذارم و بنویسماما دل نوشته ای که آغاز و فرجامش به نام حضرت دوست نباشد ابتر استهر چه را در کنج ذهنم ذخیره کرده ام برای تو و به نام تو روی کاغذ می گذارمسلام بر قلم که برترین ابزار برای شیدایی و دلربایی و دل...
ادامه مطلب
می خواهم بنویسم اما آنچه اندر دل بُوَد اظهار آن مشکل بوَدولی من می گویم:قلم بنویس رازم را ، تـو میدانی نیــازم راکسی جز تو نمی بیند،من و سوز و گدازم راخوشحالم که قلم و دلم اراده نوشتن دارند و می خواهندبه کویر سفر کنند تا یادی کرده باشند از نشستنگاه های بی همنشینِ درِ قلعه هاو احوالپرسِ قنات پیر باشند که حمله های بی رحمانه ی سیل ویرانگر هم نتوانست اراده ی سخاوت مندانه اش را سست کند و جای شکرش باقی است که او همچنان بی منت می جوشد و می خروشد و آب را به سر زمین تشنه ی کویر بهمن آباد می رساندو ...
ادامه مطلب