
جناب برج!امروز وقتی تصویرت را در کانال دیدم خواستم برایت نامه بنویسممی دانم بار سنگین تنهایی و غربت بر پیکره ات سنگینی می کندشاید هر گز تصور چنین روزهایی را نداشتی که تو را تنهای تنها در میان باد و باران و بوران یکه تنها واگذارند و بگذارندمن به سهم خود روز بعد از ورودم به بهمن آباد جویای حالتان هستم و به دیدن تان می آید شاید به خاطر داری بارها از تعداد و نشانِ کارگران ساده پرسیدم و از نام و استاد زبردستی که ماهرانه و مهندسی و حساب شده تو را بالا برداز قراولانی پرسیدم که نوبت کار و کشیک بودند هما...
ادامه مطلب
با چاشنی و طعم خوش طنزوسیله ی نقلیه ی روزگاری کودکیِ ما هیچ آلودگی صوتی و هوا نداشت تازه وقتی همxa0 کیفش کوک و سر حال بود برایمان آواز می خواند گرچه خیلی ها بجای تشویقِ زبان بسته ای که به خیال خودش با ع...
ادامه مطلب
روزگاری بود که روستای ما ماشین نداشت تنها وسیله ی نقلیه همیشه آماده بکارِ آن زمان چهارپا یا همان خر بود وقتی کسی می خواست به روستای مجاور یا دورتر برود و یاxa0 توان حمل بار سنگین را نداشت دست به دامان ا...
ادامه مطلب
شب جمعه بود و باز دلم هوای وطن کرد دوست داشتم در چنین روزی سلانه سلانه بسوی مزار می رفتم و مهمان خودخوانده کسانی می شدم که روزگاری بر روی خاک بودند و اکنون در زیر خاک مسکن گزیده اند آن ها رفته اند و روزی فرا خواهد رسید که با پر شدنِ xa0پیمانه ی عمرمان xa0ما نیز به آن ها ملحق شویم مهم چگونه رفتن است و مهمتر اینکه چه چیزی پیش از رفتن برای خود فرستاده باشیم نمی خواهم از حالاتی که پیش و پس از مرگ به انسان دست می دهد چیزی بنویسم ولی این نکته قابل درک است که در گذشتگان از آنجا که دست شان از عمل و جبرا...
ادامه مطلب