
مژده آمد بهار و رفت خزانمژده مژده بهار آمده استشادی و سبزه زار آمده استگر چه گلها یمان شدند پرپرشکر که با صبر می شویم بهترهر که رفت عرش خوش به حالش شدعیش و سر مستی نوش جانش شدصحبت از لاله نیست از گلهاستسخن از عاشقانه و دلهاستصحبت از باد بود باد شمالکه بَرَد باد صبح درد و ملالچه خوش است باد صبح نوروزیچه خوش است دلفریب و پیروزیدل مان گردد از بهار افروزاعندال بر خزان شود پیروزباغ ها پر شوند از سنبلدشت ها می شوند پر از گلبلبلان عاشقانه می خوانندبهر گل ها ترانه می خواننداهل هر جا روند در هرجاما که دل...
ادامه مطلب
زمستان می رسد عمرش به پایانسه پنج روز دگر آید بهاراننیامد چون گذشته برف و بارانمراتع شد کویر همچون بیابانمدارِ آب ما بر بیست و چارهکشاورز حال و روز خوش ندارهجو و گندم و فلفل قد ندارنشدن پخش زمین حرکت ندارنگران کردند کاه و جو و یونجهمپرس از اینکه یک من کاه چندهبماند از برنج و گوشت شیشکو یا از تخم مرغ و مرغ و پوشکشده چندین برابر کیسه ی کودکشاورزی ندارد حاصل و سودندارد دلخوشی چوبدار و دامدارکه گوسفندان نگه دارد به پرواریکی گفتا که گوسفندم تلف شدفدای یونجه و کاه و علف شدکشاورز ار ندارد کشت دانهچو زن باید نشیند کنجِ خانهشب عید آمد و کالا گران شدگرانی از زمین تا آسمان شدایا ای کاسبای بی مروتندارید از خدای خود خجالت؟تو اجناس را گران کردی شبانهنمی دانی حرام بردی به خانه؟خلاصه حال روستایی خراب استزمی...
ادامه مطلب