
چه روزهایی که می آیند و می روند و من فقط به تماشایشان می نشینم، روزها در یک چشم بر هم زدن و شب ها نیز، تمام می شوند و از این همه فقط تیک تیک صدای عقربه ی ساعت را می شنوم و دیگر هیچ. دخل و خرجم(گفتار و کردارم) با هم نمی خوانند وقتی به حساب می نشینم مغز استخوانم درد را فریاد می کشد.کاش تابوت را دو نفره می ساختند تا هرکس را با آرزوهایش در آن می گذاشتند چه می گویم؟آرزوی انسان را با تابوت چه کار؟ کاش ف...
ادامه مطلب
می خواهم درد فراغ و جدایی و روزهای بی تو بودن را به تصویر قلمم بکشم آنهم از نگاه نافذ و لبخند مهربانت از کلام شیوا و همه ی مهربانی هایت، می خواهم از قلم بخواهم از دور بودن در همه ی این سال ها برایم بنویسد گویی زمان هم برایم خساست به خرج می دهد و دیر دیر زمستان را تجربه می کنم تجربه ی نشستن در زیر کرسی داغ و شنیدنِ قصه ها و حکایت ها و شیرینی گفتارت را هنوز که هنوز است به یاد دارم از این رو در تمو...
ادامه مطلب