
هیچکس با این صدا بیگانه نیست کوچک و بزرگ این صدا را خوب شناسند و از آن استقبال می کنند صدای پای بهار را می گویم که برای آمدنش اب می زنند راه را و خانه تکانی می کنندتا نگار برسد و بوی گل و سبزه با خود آورد و غم های نو و کهنه از دل بزداید و طراوت و شادابی را جایگزین کندبا شندین صدای پای بهار، کوچک و بزرگ برای آمدنش لحظه ها را شماره می کنندخورشید هم سخاوتمندانه و بی منت بر زمین می تابدو زمین نیز هر بامداد با تقدیم گل های ارغوانی و رنگارنگ،او را سپاس می گویداز بهار می گویم که با آمدنش نوید عید یعنی ...
ادامه مطلب
زمستان می رسد عمرش به پایانسه پنج روز دگر آید بهاراننیامد چون گذشته برف و بارانمراتع شد کویر همچون بیابانمدارِ آب ما بر بیست و چارهکشاورز حال و روز خوش ندارهجو و گندم و فلفل قد ندارنشدن پخش زمین حرکت ندارنگران کردند کاه و جو و یونجهمپرس از اینکه یک من کاه چندهبماند از برنج و گوشت شیشکو یا از تخم مرغ و مرغ و پوشکشده چندین برابر کیسه ی کودکشاورزی ندارد حاصل و سودندارد دلخوشی چوبدار و دامدارکه گوسفندان نگه دارد به پرواریکی گفتا که گوسفندم تلف شدفدای یونجه و کاه و علف شدکشاورز ار ندارد کشت دانهچو زن...
ادامه مطلب
سال نو می رویم سوی وطنتا دَمد جان تازه ای به بدنمی رویم بهر دیدن اقوامهمچنین بهرِ صله ارحامما به زادگاه خویش مهمانیمتحت الطاف و مهرِ میزبانیمآنکه باشد مقیم در روستااز زن و مرد گرفته تا شورامیزبانند و پاسدار رسومبوده سنت برایشان مخدومهستم و بوده ام بر این باورقلبم از این کلام هست اَنوَرآنکه در روستا مقیم بودقلب او خالص و سلیم بودآن ها مانده اند با سختیاز زمانی که بود چراغ نفتی نه خبر بود ز برق و نه از آبشستشو بود تمام در سرِ آببارِ زحمت به دوش مادر بودمتعهد و بچه آور بودهست بهشت زیر گام ها...
ادامه مطلب
اندکی مانده تا بهار از راه برسد بهار را خوشامد می گوییم و به پاس آمدنش دل مان را می تکانیم مانند درختان که با آمدن بهار و به امید نو شدن، برگ های کهنه را می تکانندبهار که می آید گل ها شکوفه می زنند و درختان خوشحال و خرم اند از جوانه های سر سبز و جامه های نویی که بر تن کرده اند دل آدمی نیز...
ادامه مطلب