خرید بک لینک

و نقل حکایت آموزنده

قلم بنویس به یاد بهمن آباد
نویس از آن همه صحرای آباد

نویس از بهمن آباد شهر دیروز
ز احوالات انسان های دلسوز

نویس از پاکی و صدق دل و جان
که یکجا بوده در قلبِ نیاکان

چنین کردند خوبان را روایت
که بودند شاد در اوج رضایت

زن و مرد همچو خواهر و برادر
و مردان نیز بودند چون برادر

همه ناموس ها همچون امانت
جوانان چشم و دل پاک و سلامت

نه این آلودگی بر خواهری داشت
نه او چشمان تیز بر خواهرش داشت

نه بد چشم بود نه ظن و بد گمانی
چه خوش بود دوره ی پیر و جوانی

حال که قلم به سوی قناعت و پاکیزگی نگاه و شرم و حیا چرخید در پایان، به نقل حکایتی متناسب می پردازیم که خواندنش خالی از لطف نیست؛
حکایت مرد زاهد و زن زیبا
زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.
روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!
مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد!
زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!
غروب به خانه آمد .
مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .
زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟
مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!
زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟
مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس 1 نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!
می دانستم روزی چادر زنم را می کشند می دانستم ...

برچسب: نویسنده: کیان عباسیان تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 16:48

صفحه بندی