بهمن آبادخبر

متن مرتبط با «دوست» در سایت بهمن آبادخبر نوشته شده است

آیا باید سعی کنیم همه ما را دوست بدارند؟(1)

  • نیلوبلاگ

    خودمان یا خوشایند دیگران؟برای دوستدار شدن و این که دوست مان بدارند به هر دری می زنیم در گام اول و بدترین قدم راضی نگهداشتن همه است کاری نشدنی و عبث و بیهوده که جز خسران و ضرر هیچ عایدی نداردکسی که می خواهد همه را راضی نگهدارد ناگزیر باید نقش یک انسان مهربان و با محبت و منصف را بازی کند به عبارتی با کنار گذاشتن دلخوشی ها و آرزوها و خواسته های خودش مطابق میل دیگران رفتار کند و چون مدام به دنبال تأیید دیگران است اگر طردش کنند و یا مورد تأیید قرار نگیرد و یا دیدگاه و نظرش را مردود بدانند به شدت آشفت...

    ادامه مطلب
  • سلام به مهر، ماه محبت و دوستی(1)

  • مژده ای دوست بهار در راه است

  • نیلوبلاگ

    اندکی مانده تا بهار از راه برسد بهار را خوشامد می گوییم و به پاس آمدنش دل مان را می تکانیم مانند درختان که با آمدن بهار و به امید نو شدن، برگ های کهنه را می تکانندبهار که می آید گل ها  شکوفه می زنند و درختان خوشحال و خرم اند از جوانه های سر سبز و جامه های نویی که بر تن کرده اند دل آدمی نیز...

    ادامه مطلب
  • گپ و گفت دوستانه با نگاهی به گذشته

  • نیلوبلاگ

    جمع خوبی بود هرکس به راحتی طرح پرسش می کرد ظرفیت دانش حاضرین محدود و معلوم بود پاسخگوxa0 هم به قدر فهم و دانشی که داشت جواب می داد و مورد تمسخر قرار نمی گرفت.یکی پرسید:: چرخ روزگار چطور چرخی است و چگونه...

    ادامه مطلب
  • پندنامه ای به جوانان درباره ی ویژگی های دوستِ خوب

  • نیلوبلاگ

    دوسـتِ خـوب،ویژگی هاییxa0دارد که من آرزو داشتم اینxa0ویژگی ها را در تو می دیدم،زیراxa0 اگر دوست خوب من بودی،رازدار بودی و حرف هایی که به صورت محرمانه با تو در میان گذاشته بودم نزد خود نگاه می داشتی. xa0اگر دوست خوب من بودی،در موفقیت ها به من حسادت نمی کردی. اگر دوست خوب من بودی هنگامی که دچار بیماری و کسالت...

    ادامه مطلب
  • حکایت بدقدمیِ عباس آقا دوست قدیمی من(9)

  • نیلوبلاگ

    دیدار آقا مجید و دختر خانم در فضای آرام انجام شد دختر خانم به این دلیل،دیدار و گفتگوxa0با آقا مجید رو قبول کرد که ویxa0از دوستان خوب پدرش محسوب می شدxa0مهمتر اینکهxa0سال هاست باهم رفت و آمد خانوادگی دارند آقا مجید هم خیر و صلاح دخترِ دوستش رو می خواست به همین دلیل پس از تعارفات معمول آقا مجید سر حرف رو واکر...

    ادامه مطلب
  • حکایت بدقدمیِ عباس آقا دوست قدیمی من(10)

  • نیلوبلاگ

    آقامیجد دوستِ پدرِ نازنین که حرف می زد نازنین خانم سرتا پا گوش بود و لام تا کام حرف نمی زد ولی خیلی آرام و بی صدا گریه می کرد و اشک می ریخت آقا مجید که تا اون وقت اشک نازنین خانم رو ندیده بود،گفت:دخترم نازنین چرا گریه می کنی؟یعنی حرفای من این همه تلخ بود؟نازنین خانم با لبخند تلخ سرشو بالا گرفت و گفت...

    ادامه مطلب
  • حکایت بدقدمیِ عباس آقا دوست قدیمی من(8)

  • نیلوبلاگ

    بعد از آن همه تفاق هایی که در خصوص خواستگاری عباس آقا افتاده بود و پس از بیش از یک سال دوباره وارد خانه ی دختر خانم شدیم جایی که هیچ استقبال خوبی از ما نشد و عباس آقا رو شوم و بد قدم می دانند وقتی با تعارف بابای دختر خانم بر روی مبلمان تکیه زدیم سایه ی سنگین نگاه پدر دخر آزار دهنده بود در یک لحظه با...

    ادامه مطلب
  • حکایت بدقدمیِ عباس آقا دوست قدیمی من(7)

  • نیلوبلاگ

    تا اینجای حکایت بدقدم بودن عباس رو خواندید که: 1-روز اولی که رفتیم برای عباس اق رفتیم خواستگاری مادر بزرگ دختر خانم گفت:نکنه عباس آقا مثل باباش بد قدم باشه من به شدت با این حرف های قدیمی مخالفت کردم هنوز نیم ساعت از این حرف ها نگذشته بود که مادر بزرگ xa0دخترخانم حالش بد شد و از دنیا رفت با مرگ ناگهانی...

    ادامه مطلب
  • حکایت بد قدمی دوست قدیمی من (2)

  • نیلوبلاگ

    حاج خانوم بلافاصـــله گفت اي حاج آقا مشورت نداره فلاني ( منظورش من بودم)كه خواستگاري اومده دوست شماست ، آدم خوبيه و... – حاج آقا زير چشمي يه نگاه تندي به حاج خانوم كرد يه دفعه هممون ساكت شديم منxa0 كه ترسيده بودم xa0گفتم: حاج آقا اگه اجازه بديد فعلا" مرخص مي شم تا شما مشورت كنيد مجددا" فردا خدمت مي رسم ...

    ادامه مطلب
  • حکایت بد قدمی دوست قدیمی من (1)

  • نیلوبلاگ

    نمی دونم شما چقدر به خوش قدمی وبد قدمی اعتقاد داری ولی اگه ناراحت نمی شی وبین خودمون می مونه می خوام بگم که در خیلی از جاها هنوز که هنوزهxa0 بعضی رو خوش قدم وبعضی رو بد قدم می دونن.شایدتا حالا xa0شنیده باشی که گفتنxa0فلان عروس خوش قدم بود وxa0یا فلانxa0داماد بد قدم،این دوxa0 واژهxa0خیلی جاها گرفتاری درست کرده،تا ...

    ادامه مطلب
  • حکایت بدقدمیِ عباس آقا دوست قدیمی من(4)

  • نیلوبلاگ

    یک سال بعد سر و کله عباس آقا پیدا شد صورتم را بوسه باران کرد و گفت:قاسم جان اومدم دوبارهxa0 در باره خواستگاری دختر حاج ..باهم حرف بزنیم من هم گفتم:شما جوان خوبی هستی ولی از من تقاضای رفتن دوباره و صحبت کردن با اون خونواده رو نکن،اما مگه عباس آقا قانع می شد؟xa0ولکن نبود و پشت سرهم قسمم می داد براش آستین ...

    ادامه مطلب
  • حکایت بدقدمیِ عباس آقا دوست قدیمی من(5)

  • نیلوبلاگ

    حال و وضع عموی دختر خانم و همسرش بعد از مرگِ ناگهانیِxa0گوساله قابل بیان نیست همگی ساکت بودیم و تنها به جنازه ی گوساله نگاه می کردیم از بخت بدِ ما که قبلا"گفته بودیمxa0هیچکس نبایدxa0از اومدنxa0و رفت و آمدمانxa0خبردار بشهxa0سرو صدای بچه های عمو جان همه ی همسایه ها رو به آغل گوساله کشوند گروه گروه مردم برای ابراز...

    ادامه مطلب
  • حکایت بدقدمیِ عباس آقا دوست قدیمی من(6)

  • نیلوبلاگ

    به عباس آقا گفتم:xa0ممکنه همسایه های داییِ دخترخانمxa0برای فضولی هم که شده بیان،ببینن اینجاxa0چه خبر شده، پس بهتره تا هنوز پیداشون نشده از این جا بریم، پیش از بیرون رفتن از خانه ی دایی دو سه بار گفتیم:حاج خانم،بچه ها خدا حافظ،ولی هیچکسی جواب خدا حافظی ما رو نداد بسیار شرمنده شدیم مثل لشکر شکست خورده آروم ...

    ادامه مطلب