
حسینیه و تکیه های قدیمهمان یادگاریِ عهد ندیمگلین گنبدی داشتند با صفاکه میداد هر خسته دل را جلاهمه ساز و کارش گل و آب بوداصولش همه روی آداب بودشنیدم که اوستاد عهد قدیمهمه داشتند قلب های سلیمبه هر خشت گفتند نام خدارهِ خویش کردند ز شیطان جداوضو ساختند قبل هر کار و بارکه برکت دهد ذات پروردگارزَبَر دست بودند و داننده کارهمه صالح و پاک و پرهیزکارهمه روز بودند به سعی و تلاشاز این ره نخوردند نانِ معاشبه چیدند همه خشت ها با وضوخوشا آنکه خورد آب از این سبوخوشا آنکه نوشید آب زلالتناول نمود لقمه های حلالچن...
ادامه مطلب
و پاسخِ حکیمانه ی پدر پیر به پسر گستاخ!پسرکم! من نیز روزگاری چون تو جوان و تنومند بودم شاید هم خیره سر!گاه در خلوت به خودم و گذشته ام فکر می کنم به گمانم تاوان رفتار و کرداری را می دهم که با پدر خود د...
ادامه مطلب
دیدار آقا مجید و دختر خانم در فضای آرام انجام شد دختر خانم به این دلیل،دیدار و گفتگوxa0با آقا مجید رو قبول کرد که ویxa0از دوستان خوب پدرش محسوب می شدxa0مهمتر اینکهxa0سال هاست باهم رفت و آمد خانوادگی دارند آقا مجید هم خیر و صلاح دخترِ دوستش رو می خواست به همین دلیل پس از تعارفات معمول آقا مجید سر حرف رو واکر...
ادامه مطلب
آقامیجد دوستِ پدرِ نازنین که حرف می زد نازنین خانم سرتا پا گوش بود و لام تا کام حرف نمی زد ولی خیلی آرام و بی صدا گریه می کرد و اشک می ریخت آقا مجید که تا اون وقت اشک نازنین خانم رو ندیده بود،گفت:دخترم نازنین چرا گریه می کنی؟یعنی حرفای من این همه تلخ بود؟نازنین خانم با لبخند تلخ سرشو بالا گرفت و گفت...
ادامه مطلب
بعد از آن همه تفاق هایی که در خصوص خواستگاری عباس آقا افتاده بود و پس از بیش از یک سال دوباره وارد خانه ی دختر خانم شدیم جایی که هیچ استقبال خوبی از ما نشد و عباس آقا رو شوم و بد قدم می دانند وقتی با تعارف بابای دختر خانم بر روی مبلمان تکیه زدیم سایه ی سنگین نگاه پدر دخر آزار دهنده بود در یک لحظه با...
ادامه مطلب
تا اینجای حکایت بدقدم بودن عباس رو خواندید که: 1-روز اولی که رفتیم برای عباس اق رفتیم خواستگاری مادر بزرگ دختر خانم گفت:نکنه عباس آقا مثل باباش بد قدم باشه من به شدت با این حرف های قدیمی مخالفت کردم هنوز نیم ساعت از این حرف ها نگذشته بود که مادر بزرگ xa0دخترخانم حالش بد شد و از دنیا رفت با مرگ ناگهانی...
ادامه مطلب
حاج خانوم بلافاصـــله گفت اي حاج آقا مشورت نداره فلاني ( منظورش من بودم)كه خواستگاري اومده دوست شماست ، آدم خوبيه و... – حاج آقا زير چشمي يه نگاه تندي به حاج خانوم كرد يه دفعه هممون ساكت شديم منxa0 كه ترسيده بودم xa0گفتم: حاج آقا اگه اجازه بديد فعلا" مرخص مي شم تا شما مشورت كنيد مجددا" فردا خدمت مي رسم ...
ادامه مطلب
نمی دونم شما چقدر به خوش قدمی وبد قدمی اعتقاد داری ولی اگه ناراحت نمی شی وبین خودمون می مونه می خوام بگم که در خیلی از جاها هنوز که هنوزهxa0 بعضی رو خوش قدم وبعضی رو بد قدم می دونن.شایدتا حالا xa0شنیده باشی که گفتنxa0فلان عروس خوش قدم بود وxa0یا فلانxa0داماد بد قدم،این دوxa0 واژهxa0خیلی جاها گرفتاری درست کرده،تا ...
ادامه مطلب
یک سال بعد سر و کله عباس آقا پیدا شد صورتم را بوسه باران کرد و گفت:قاسم جان اومدم دوبارهxa0 در باره خواستگاری دختر حاج ..باهم حرف بزنیم من هم گفتم:شما جوان خوبی هستی ولی از من تقاضای رفتن دوباره و صحبت کردن با اون خونواده رو نکن،اما مگه عباس آقا قانع می شد؟xa0ولکن نبود و پشت سرهم قسمم می داد براش آستین ...
ادامه مطلب
حال و وضع عموی دختر خانم و همسرش بعد از مرگِ ناگهانیِxa0گوساله قابل بیان نیست همگی ساکت بودیم و تنها به جنازه ی گوساله نگاه می کردیم از بخت بدِ ما که قبلا"گفته بودیمxa0هیچکس نبایدxa0از اومدنxa0و رفت و آمدمانxa0خبردار بشهxa0سرو صدای بچه های عمو جان همه ی همسایه ها رو به آغل گوساله کشوند گروه گروه مردم برای ابراز...
ادامه مطلب
به عباس آقا گفتم:xa0ممکنه همسایه های داییِ دخترخانمxa0برای فضولی هم که شده بیان،ببینن اینجاxa0چه خبر شده، پس بهتره تا هنوز پیداشون نشده از این جا بریم، پیش از بیرون رفتن از خانه ی دایی دو سه بار گفتیم:حاج خانم،بچه ها خدا حافظ،ولی هیچکسی جواب خدا حافظی ما رو نداد بسیار شرمنده شدیم مثل لشکر شکست خورده آروم ...
ادامه مطلب